تمنا کشیدن در ۴۵ دقیقه!
وصل هر چند میسر به تمنا نشود
مکن اندیشه ی دیگر ؛ که تمنای خوشی ست !
چه شد آن زمزمه ی هر شبه ی ما ای دوست
چه شد آن صحبت ِ هر روزه ی یاران یارا
چشمه ها خشک شد از بس نگرفتی اشکی
همتی تا که رهایی بدهی دریا را
.
.
.
که رهایی بدهی دریا را ...
که رهایی بدهی دریا را ...
که رهایی بدهی دریا را ...
که رهایی بدهی دریا را ...
که رهایی بدهی دریا را ...
که رهایی بدهی دریا را ...
که رهایی بدهی دریا را ...
ماه نوشت :
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصل ِ خود دوایی کن دل ِ دیوانه ی ما را
اشک!
علاج درد ِ مشتاقان، طبیب ِ عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان، غم ِ مجنون شیدا را
اشک!
گرَت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان
نبایستی نمود اول ؛ به ما آن روی زیبا را
اشک!
چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل
بباید چاره ای کردن ؛ کنون این ناشکیبا را
اشک!
مراد ِ ما وصال ِ توست از دنیا و از عقبی
و گرنه بی شما قدری ندارد دین و دنیا را
باز هم اشک !
چُنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که گر روزی
برآید از دلم آهی ؛ بسوزد هفت دریا را
بسوزد هفت دریا را ...
بسوزد هفت دریا را ...
بسوزد هفت دریا را ...
بسوزد هفت دریا را ...
بسوزد هفت دریا را ...
بسوزد هفت دریا را ...
بسوزد هفت دریا را ...
زار زار گریه می کنیم!
.
.
.
خدا را شکر!
به زندگی عادی برمی گردیم!
عزیزا !
خبرت خراب تر کرد ؛ جراحت ِ جدایی
چو خیالِ آب ِروشن که به تشنگان نمایی
تو چه ارمغانی آری، که به دوستان فرستی
چه از این به ارمغانی، که تو خویشتن بیایی
بشدی و دل ببردی و به دست ِغم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی
..
سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
که دگر نمی شناسم ، تو ببر که آشنایی
..
چاه نوشت :
عَجب مدار که سعدی به یاد ِ دوست بنالد
که عشق موجب شوق ست و خَمر علت مستی
ماه نوشت :
بازآ و حلقه بر در ِ رندان ِ شوق زن
کاصحاب را دو دیده چو مسمار بر در است
...
نتوان گفت که این قافله وا می ماند
خسته و خفته از این خیل جدا می ماند
این رهی نیست که از خاطره اش یاد کنی
این سفر همره ِ تاریخ به جا می ماند
دانه و دام در این راه فراوان ، اما
مرغ ِ دل ، سیر ز هر دام رها می ماند
می رسیم آخِر و افسانه ی وا ماندن ما
همچو داغی به دل ِ حادثه ها می ماند
.
. _ محمد علی بهمنی _
چاه نوشت :
«بادا» مباد گشت و «مبادا» به باد رفت ..
ای دوست ز ِشهر ما ناگه به سفر رفتی
ما تلخ شدیم و تو در کان ِ شکر رفتی
نوری که بدو پَرّد جان از قفس ِ قالب
در تو نظری کرد او در نور ِنظر رفتی
رفتی تو از این پستی در شادی و در مستی
آن سوی ِ زبردستی ، گر زیر و زبر رفتی
..
از نان شده ای فارغ وز منت ِ خبازان
وز آب شدی فارغ کز تف جگر رفتی
نانی دهدَت جانان بی معده و بی دندان
آبی دهدَت صافی زان بحر که دَررفتی
از جان ِشریف خود وز حال ِ لطیف ِ خود
بفرست خبر ، زیرا ؛ در عین ِخبر رفتی
ور زآنک خبر ندهی دانم که کجاهایی
در دامن ِدریایی چون در و گهر رفتی
.. _ محمد بلخی _
چاه نوشت :
رفتی و من و سپردی به زَوال اطلسی ها ...
به پایان دو ساعت بحث!
قومی متفکر اند اندر ره ِ دین
قومی به گمان فتاده در راه ِ یقین
می ترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بی خبران راه نه آنَ ست و نه این _ خیام _
گوشه ی چشم بگردان و مقدر گردان
ما که هستیم در این دایره ی سرگردان ؟ _ فاضل نظری_
1.نگاه های سهمیه بندی شده ...
2.سلام های چوب خطی شده ...
3.اس ام اس های reply شده ...
4.کامنت های ِ گذاشته شده ...
یچه های نسل ِآیس پک ... با شمام!
کدام مهم تر است؟
در جواب گفت و گوی بی ثمر، در درازای خیابان وطن ...
که زمن پرسیدی؛ تو چرا این همه بی رنگ شدی؟ تو چرا بی هدف و گنگ شدی؟
باز هم ...
مهر بر لب زده ای، خون خوری و خاموشی ...
یا عزیز!
سکه ی مهر ِتو از خورشید هم زرین تر است
خونِ تو، از خونِ دیگر عاشقان رنگین تر است
رود راهی شد به دریا، کوه با اندوه گفت
می روی اما بدان دریا ز ِمن پائین تر است
گر جوابم را نمی گوئی، جوابم کن به قهر
گاه یک دشنام از صدها دعا شیرین تر است
ما چنان آئینه ها بودیم رو در رو ولی
امشب این آئینه از آن آینه غمگین تر است
سنگ دل، من دوستَت دارم، فراموشم مکن
بر مزارم این غبار از سنگ هم سنگین تر است
سکه ی مهر ِتو را گم کرده ام چون پادشاه
پادشاهی کز غلامان خودش مسکین تر است _فاضل نظری_
ماه نوشت:
یادت آید که من می گفتی ...
همه فکرم به تو مشغول و نگه در چپ و راست
تا نفهمند رقیبان که تو دلدار ِ منی !
چاه نوشت :
آن قدر لفتش دادیم که حوصله مخابرات هم سر رفت!
"برقراری ارتباط یا مشترک مورد نظر مقدور نمی باشد!"
در کف بازار دنیا عمر خود را باختی
سکه ها را جمع کن دعوای چار و پنج نیست !
نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی
شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد
.
.
.
.
تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد
تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد
تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد
تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد
تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد
تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد
تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد