چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان ِ قلزم ِ پرخون
زند موجی بر آن کشتی ؛ که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد ؛ ز گردش های گوناگون
نهنگی هم برآرد سر ؛ خورد آن آب ِ دریا را
چنان دریای ِ بی پایان ؛ شود بی آب چون هامون
شکافد نیز آن هامون ؛ نهنگ ِ بحر فرسا را
کشد در قعر ناگاهان ؛ به دست ِ قهر ، چون قارون
چو این تبدیل ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد ؛ که چون غرق است در بی چون
چه دانم های بسیار است ؛ لیکن من نمی دانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون _ مولانا جلال الدین _
چاه نوشت:
رقیب! زورقی فراهم ساز ..
.
.
.
که حال ِ غرقه در دریا نداند خفته بر ساحل و بالعکس!
که از هجوم ِخالی ِ اطراف پُر اَم .. خدایا مددی!
.
.
.
چاه نوشت :
..
بی صداتر ز سکوت ایم ولی گاه ِخروش
نعره ی ماست که در گوش ِ شما می ماند
بروید ای دل ِ تان نیمه که در شیوه ی ما
مرد با هرچه ستم ؛ هرچه بلا ؛ می ماند !
یادت هست عزیز ..
مهتاب و سرشکی به هم آمیخته بودیم
خوش رو به هم آن شب من و مه ریخته بودیم
دور از لب شیرین تو چون شمع سیه روز
خوش آتش و آبی به هم آمیخته بودیم
با گریه ی خونین من و خنده ی مهتاب
آب رخی از شبنم و گل ریخته بودیم
از چشم ٍتو سر مست و به بالای تو هم دست
صد فتنه ز هر گوشه برانگیخته بودیم
زان پیش که از زلف تو بندیم دل خویش
ما رشته ی مهر از همه بگسیخته بودیم _ شهریار _
..
* پارسال همین موقع بود! شب ٍ بیست و یکم! شب گردی ٍ ما از پارک ٍ لاله تا کوی ٍ دانشگاه .. من باب ٍ
شب گردی ٍ سحر ٍنوزدهم ، حوالی ٍ 2:30 ،در سکوت٬ زیر چراغ های زرد ٍ خ شریعتی.
چاه نوشت :
* هر چه گفتیم و شنفتیم، به سر ٍمان آمد!