تبليغاتX
:: چاه::
::چاه::
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386
شاید

 

- می دانی پرندگان بلافاصله پس از کوچ چه می کنند؟

  احتمالن جفت گیری.

 


چاه نوشت:

ما به قطع ِ یقین انسانیم!

+ ::رضا::
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386
- Traffic -

و گفتی که ترافیک یعنی تردد! عبور و مرور! آن چه ما می گوییم غلطی مصطلح است!

من این غلط را دوست دارم! و به ویژه از جنس شب اش را. دم نزدن و صبر کردن را تحمیل می کند. راننده را ملزم می کند که فکر را پرواز دهد! به دیروز و امروز بپرد و فقط سکوت بخورد و سو سوی نور خیابان را نظاره کند و یا خط های سفید  آن را شماره..!

 

و نیز تنها راندن را بلد نیستم، مگر به اجبار! با این حال چاره ای نیست جز صبوری! زیباست..

 

 

 

 Catched by The one

 

 

 

+ ::رضا::
شنبه چهارم اسفند 1386
توهم.

و نوای آژانس..

 


چاه نوشت:

 

- قلاده يمان باز شده است

- شرمنده!

- با شما نيستم

- خودم را عرض مي کنم

- صاحب نداريم

+ جاي تشکر هم داره

- يک نوار زرد رنگ به دور ِ گردن که اسم مان روي اش حک شده است

+ بي خيال

- شايد هم قرمز باشد

- بحث و عوض کن

- آخِر تا به حال سرِ  ِبرکه نرفته ام!

- چه رنگي ست نمي دانم.

 

و اما بعد :

 

پرسه می زنیم ..

همه ی کوچه ها را .. تک تکِ اطرافیان و دور و نزدیک.. دنبال چه می گردیم نمی دانم!

گفتم که قلاده یمان باز شده است!

نمی دانم کِی بود. خودش باز شد یا من تقلی کردم .. اما چند سالی هست که نیست! اوایل نوجوانی بود، احتمالن! همان وقت ها که دنبال ِ توپ می دویدیم! شاید هم همان روزها که کله یمان بی جا و با جا لای کتاب ها چرت می زد! شکایتی نیست! کاری ست که شده.. لاجرم قاصریم یا مقصر دیگر مهم نیست. هر چه بادا باد را صرف کرده ایم بارها!

احتمالن تصور می کردیم رسن مان را جای محکمی بسته ایم که این قدر دست و پا زده ایم! صاحب که داشتیم! شاید راضی نبود ما را این گونه ببیند! نه! این روایت کفر است، سند ندارد. علم رجال مان قوی نیست، ناسخ و منسوخ هم نمی دانیم! روایت طور دیگری ست. ما نادانیم و هستیم .حتمن گاف ِ خودمان بوده است .. باز هم حواسمان پرت بوده، قلاده یمان جدا شد و شست مان خبردار نشد.

 

ولی خیال بود و هست! چرا که دست به دست می چرخد .. بالا و پایین می رود! رسن را نمی گویم، دست ها را می گویم! به نشانه ی عرض ارادت.. و در این بین قلاده ی ماست که منزل به منزل بی صاحب تر می چرخد.  به ساز او و اوشان می رقصد و دور و دورتر می شود.

 

قرار بود قلاده یمان را به هم جوش بزنیم! قرار بود دنبال صاحب بگردیم! یاد ات که هست!

سرکشی می کنیم. با تو نیستم! با عزیز ام! نا محرم شده ایم! من اگر سرم ام جدا شود دیگر امیدی نیست .. حواس ات باشد.

.

.

 

و نوای آژانس که در این ظهر  ِگرم  ِزمستان می نوازد ذهن ما را هم چنان ..

از دی شب تا فردا.

 

+ ::رضا::