نمی دانم چه میلی ست که مرا ترغیب کرده شبانه ام را به « رادیو فردا » سر کنم!
[1]
و نشست آرام، یال ِ رَخش در دست اش،
باز با آن آخرین اندیشه ها سرگرم:
« میزبانی و شکار و میهمان پیر،
چاه سرپوشیده در معبر؟
هوم، نبایستی بیندیشم
بس که زشت و نفرت انگیز است این تصویر.
جنگ بود این یا شکار؟ آیا
میزبانی بود یا تزویر »
قصه می گوید که بی شک می توانست او اگر می خواست
که شغاد ِ نا برادر را بدوزد - هم چنان که دوخت –
با کمان و تیر
بر درختی که به زیر اش ایستاده بود،
و بر آن تکیه داده بود،
و درون ِ چَه نگه می کرد.
قصه می گوید
این برای اش سخت آسان بود و ساده بود
هم چنان که می توانست او اگر می خواست،
کان کمند ِ شصت خم ٍخویش بگشاید
و بیاندازد به بالا، بر درختی گیره ای سنگی
و فراز آید
وَر بپرسی راست، گویم راست!
قصه بی شک راست می گوید
می توانست او اگر می خواست.
لیک ..
[2]
شد عرصه تنگ بر دل ام از بی رهان ِ شهر
رفتم چو راه و سر به بیابان گذاشتم!
[3]
.
.
و من با خویش می کوشم،
که با هر جام،
بلورین خلعتی بر قامت ِ هر لحظه ای پوشم.
حریف ام خلوت و ساقی سکوت ِ ساکت ِ صحرا،
و من خاموش ِخاموش ام؛
و چشم انداز ِ من تا چشم بیند، دشت.
و بازی های خاک و باد ٍ گه گاهی خزان با نور.
در این تنهایی و گلگشت،
همین بازی ست، گر باری تماشایی ست،
و اما گاه نزدیک است، گاهی دور.
گهی در دور دست ِ دشت؛
توفد گردبادی سهمگین، وز خاک
چنان دیوی تنوره کش، تنوری تیره برخیزد؛
گهی نزدیک از آن جاده، از سویی به سویی تند
دَود گردونه ای وز پی خطی خاکی برانگیزد.
جز این چیزی که سرگرم ام کند در این بیابان نیست.
همین است و همین بازی ست.
و دیگر هیچ و دیگر هیچ ..
مهدی اخوان ثالث
چاه نوشت:
قربان ِ خدا!