اين بار سخت تر از پیش در آغوش مي كشم ات.
به دود ِ آتش ِ ماخوليا دماغ بسوخت
هنوز جهل ِ مصور كه كيميايي هست جناب ِ سعدي
1.
گر ات يادآوري يا نه من از ياد ات نمي كاهم .. نهم آذر
2.
در ميان موج و طوفان تخته بندم كرده دوست
باز مي گويد كه دامن تر مكن هشيار باش ! يكم آذر
3.
خورشيد آرزوي مني، گرم تر بتاب! دهم آذر
4.
طبع ِ بتانی ای که چنین در تغیری ؟!
یا خاطرات ِعمر که تاریک و روشنی؟! دوازدهم آذر
5.
ديدي عزيز..
اين رفيق ِمان كه آن شب ديديم تنها يكي ست از بي شماران! همان بي شماران كه مي گويند بهترين خاطره ها اند در تمامي عمر، ليكن از خوش روزگار بهترين ِشان چنين است، ساعت ها هم اگر كنارشان بخسپي هيچ رقمه تو را قلقلك ندهند، فكرشان، ديدشان و خاطرات ِشان همان هايي ست كه ديدي و شنيدي، نه تو را برمي انگيزند كه دل را به دريا بزني و صيد شان كني و نه دامي براي ات مي افكنند كه.. .خلاصه احوال ما با همان سردي هايي ست كه ديدي؛ شايد دليل خوبي باشد براي بي صبري هاي نديدن ات و براي پيامك هاي از جنس سال هاي وبا ِ مان!
6.
از خانه كه بيرون آمدم با خودم گفتم كه، ام روز همان روز است؛ همان روز كذا. و اين موضوع به تمامي به فراموش رفت تا دوباره، نمي ِ چشم هايت مرا به تاريخ مان برد و آزرد. ياد آن شب كه پشت فرمان خشك ام زده بود و اشك ها مي آمد و مي غلتيد و صداي غزل هاي سعدي گوش هايم را نوازش مي داد ..
انگار همه ي پنجم آذر ها از همين اند ..
7.
تو هم انگار دست ات تا كتف رفته است در حنا، مبارك ها باشد. پرونده ات مختومه ..
.
.